..وقت..
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ 

یکی از بی حوصلگی و بیکاری کلافه است و یکی دیگه  نمیدونه چطور به کارهاش برسه کارهایی  که همشون هم مهمن.وقتی زمان برای یه نفر داره کند و کشدار میگذره یه نفر دیگه داره ارزو میکنه  که ای  کاش روز  بیش از ٢۴ ساعت بود .یه نفر از زور بی برنامگی با خوابوندنهای اضافه خودش رو  برای مدتی از دار دنیا حذف میکنه! و یکی اونقدر برای انجام کارهاش از خوابش کم کرده که گاهی از شدت خستگی توی همون زمان محدود نمیخوابه بلکه بیهوش میشه و...

 چقدر خوب بود اگه بازاری بود برای خرید و فروش وقت .اونموقع  شاید  نه از کمبود وقت شکایتی بود و نه از بیحوصلگی .

 

 


کلمات کلیدی: